دیشب با دوستی در پارکی خلوت نشسته بودیم و صحبت می کردیم . مردی که چند برگ "راهنمای همشهری" و خودکاری در دست داشت( این صحنه در ایران به این معناست که آن شخص حتما بی کار است و جویای کار!) به سمت مان آمد و پرسید:" آقا، کار با جاخواب یعنی چی؟(!)" به او گفتم و سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم. گفت که کارگر جوشکاری است "ترکمنی" اهل "گمیشان" در استان "گلستان" و باز در مورد اصلیت اش توضیح داد تا به قول خودش:" فکر نکنی یه وقت افغانی ام .من خودم از اون ها متنفرم. خدا ریششونو از روی زمین بر داره." از این سخن اصلا متعجب نشدم چون از این دست یاوه ها بسیار شنیده ام . به او گفتم که لازم نیست این قدر توضیح دهد و اهل هر کجا باشد برایم محترم است. او در پاسخ گفت:" نه هر کجایی مثل این افغانی ها!!!!
باز هم سعی می کردم که تعجب نکنم. گفتم: "افغانستانی ها مهمان کشور ما بوده اند و هستند. شاید گاهی از سر فقر و نداری کارهای نادرستی کرده اند ولی فراموش نکنیم خدمت های فراوانی که آن ها با کمترین هزینه به ما کرده اند". از بدی و نامردمی مردمان نالید و از این که افغانستانی ها موقعیت کاری ایرانی ها را از بین می برند. من هم به او گفتم که حتما توجیه مالی دارد استفاده ی از آن ها. از این که با قیمت کم آنها را به خدمت گرفتیم و تا می توانستیم آن ها را تحقیر کردیم. و او هم از این گفت که هفته ها کنار میادین می نشسته است و هر که به سراغ کارگر می آمده افغانستانی ها را می برده است. گفت که دولت وظیفه دارد که از کارگران ایرانی دفاع کند. گفتم:" دولت چه کاره است؟ کارهای عمرانی را سپاه می کند. افغانستانی ها هم ارزان کار می کنند و هم به راحتی قابل تحقیرند." از شب هایی گفت که گرسنه خوابیده است. از تحقیر هایی گفتم که آن ها شده اند صرفا چون دولت فخیمه ی انگلیس مرز ایران و افغانستان را به شکلی طراحی کرده که آنان آن سمت مرز اند و ما این طرف. از این گفتم که درد گرسنه خوابیدن را می فهمم و از این گفت که تا فردای شبی که گرسنه نخوابم این حال را نمی فهمم. از این دردش گفت که:" این زور داره که ما کشته دادیم برای این مملکت و حالا می بینم این مادر قهبه ها نان ام را آجر می کنند." ( توضیح ضروری: من بلدم که آن لغت را چگونه بنویسم؛ برای آن که مشکل احتمالی ای پیش نیاید آن گونه نوشتم!!) و باز گفت و سخن اش سراسر توهین بود به آن ها . از شهرش گفت که مردمانش هیچ غریبه ای را نمی پذیرند، که آن ها اصیل ترین ایرانی ها هستند. ( به دلیل آثار تاریخی شان) وای چه تهوع آور بود آن گاه که از اصالت اش حرف می زد.
نمی خواستم سخنم را با او قطع کنم و بروم. با خود گفتم که نشنیده تا آگاه شود. گفتم که با این وضع عدم سازمان دهی کارگران از فردای روزی که افغانستانی ها بروند شما جای آن ها را خواهی گرفت، با حقوق کم، تحقیر شدن و بیمه نشدن. او باز هم می گفت. از این که پای افغانستانی ای را شکسته و زندان رفته است!! دیدم نه؛ فایده ای ندارد. این آقا ایران را فقط برای خود و ایرانیان می داند، هر چند که آن شب جایی نداشت که در آن بخوابد.
۱. پس از آنکه فیلمی منسوب به آقای "رحیم مشایی" رییس سازمان "میراث فرهنگی و گردش گری ایران" در سایت" ایرانیوز" و سپس عکس هایی منسوب به ایشان در "فارس" قرار گرفت که نشان می داد ایشان در سفر خود به ترکیه مشغول نگاه خانمی در حال انجام فعل قبیحه ی "رقص" ترکی در اجلاسی از سوی "سازمان کنفرانس اسلامی" به نام "گردشگران كشورهاي اسلامي " دیده می شوند، به شدت تحت فشار تنی چند از نمایندگان مجلس از جمله ی آقایان "سعید ابو طالب"( که حضور ایشان در مجلس مدیون نیروهای آمریکایی در عراق است) و "عماد افروغ" قرار گرفت که البته کاملاً روشن است که این آقایان به دلیل ازدیاد ایمان دست به این اعتراض نزده اند و آن ها به دنبال بهره برداری سیاسی از این فیلم اند. آقای مشایی می گوید که این فیلم مونتاژ شده است، مسأله ای که مخالفان او رد می کنند.
اما مسأله ای که در این ارتباط وجود دارد این است که آیا ایشان از دید یک مسلمان شیعه مرتکب فعل حرام یا ناپسندی شده اند یا نه، یا به گفته ی دیگر یک ایرانی هنگامی که به عنوان معاون رییس جمهور( حتی هنگامی که آن رییس جمهور"احمدی نژاد" است) و رییس سازمان میراث فرهنگی و گردش گری جمهوری اسلامی ایران (که مدعی ترویج اخلاق و انقلاب اسلامی در جهان است) در اجلاسی از سوی چنین سازمانی شرکت می کند، در شرایط مشابه چه باید بکند. این چنین فردی در مقابل این چنین اتفاق ناگهانی ای دو راه دارد:
الف. خروج: چنین فردی می تواند از جلسه خارج شود و از دیدن این صحنه ها و خطر احتمالی چنین کاری رهایی جوید. البته شاید این راه هم بی ضرر نباشد: این کار به نوعی بی احترامی به آنان است که مراسم را اجرا می کنند.
ب. ماندن در مراسم: می توان ماند و ندید و اینگونه هم به صاحب مراسم احترام گذاشت، هم حفظ اصول اعتقادی کرد. خطر فقط سوء استفاده های سیاسی است.
از این سو شاید آقای "مشایی" کار درستی کرده است.
۲. خانم یا آقای مسلمانی( منظور ایمان با متدولوژی تقلید از مراجع تقلید است) با دست دراز برادر یا خواهر دینی ای مواجه می شود که به نشانه ی احترام دراز شده است و منتظر پاسخ است. به گمانم شرایط کمی شبیه حالت ۱ است. او چه کاری باید کند یا چه کاری بهتر است کند. دست دادن و ندادن هر یک خوبی ها و بدی هایی دارند. اگر دست ندهد به طرف مقابل توهین کرده و کاری خلاف تمدن بشری کرده، اما برایم روشن نیست که او کار بدی کرده است: او حق دارد بر طبق اعتقاداتش رفتار کند. چنین فردی چه باید کند؟
عکس هایی از مراسم: "مشایی" آنی است که در عکس، نفر سوم از دست راست در ردیف جلو است. خیلی غیرت دینی می خواهد بلند شدن از ردیف اول!
در طول تاریخ روزگاران درازی را گذرانده ایم، روزهای تاریک و روشن فراوانی برای بشریت وجود داشته است. دوست داشته ایم تمام خوبی ها از ما باشد و همه ی بدی ها از دیگران.
آن گاه که جمعی کوچک شدیم و جامعه ی کوچکی را ساختیم به "اسطوره سازی" پرداختیم تا سرزمینمان در امان بماند. مکان زندگی مان پاک و مقدس بود و برخوردار از حمایت نیروهای "فراانسانی". و دشمنان مان، آن ها که می خواستند مکان زندگی مان را اشغال کنند، نماینده ی شر در جهان بودند. گذشتگان مان انسان هایی بزرگ و ارزش مند و قوی تصویر شدند، این چنین بود که آن ها تصویر انسان مطلوب ما بودند.
روزگاران گذشت و جامعه های ساده مان پیچیده تر شدند. قدرت های مستحکم به وجود آمدند، مفهوم کشور به وجود آمد و جای "سر زمین" را گرفت. آیین های آسمانی قدرت گرفتند، تولید پیچیده تر و انحصاری تر شد و کم کم فرودستان و فرادستان جامعه از هم جدا شدند. مفاهیمی که همه مان برای راحتی و امنیت مان ساخته بودیم بلای جانمان شدند تا مورد بهره کشی واقع شویم و مورد سوء استفاده ی سلاطین قرار گیریم. ما هم بازی آن ها را خوردیم و کماکان خوب می خوریم.
این یک تصویر ساده است از سیر تحول جوامع اولیه که بسیار جای بحث دارد. مفاهیمی که در این جوامع اسطوره بر پایه ی آن ها تعریف شده( ملیت- دین) پدیده هایی اند که انسان ها بر این اساس ها طبقه بندی می شده اند و هنوز بسیارند آنهایی که انسان را بر این پایه ها یا پایه های دیگری طبقه بندی می کنند، کاری که پسندیده نیست. این که من کجا به دنیا آمده ام هیچ نشان مناسبی از من نمی دهد. هم چنین درجه ی دین دار بودن یا نبودن هیچ کس هم قابل اندازه گیری نیست.
انسان در هنگام به دنیا آمدنش هیچ نیست. او جهان را می بیند، تعریف می کند و در نهایت خود را در آن می شناسد. انسان آن است که خود می شناسد. این شناخت هم یکتا است. پسندیده نیست که انسان ها را غیر حقیقی و بر اساس منافع دیگران برچسب بزنیم.
به این مصراع ها توجه کنید:
مصراع 2 :تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس.
مصراع 3 :جز این اگر باشد خلیج آبی نیست.
مصراع 6: این سرزمین از هر اهریمنی پاک است.
مصراع 13: ما وارث کوروش فرزند جمشیدیم.
مصراع 16: ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم.
این 5 مصراع قسمت هایی اند از شعر 8 بیتی قسمت دوم قطعه ی "هویت" که نامی مستقل ندارد. این قطعه دز مورد "خلیج فارس" است، خلیجی که مدتی است دوباره بر سر زبان ها افتاده است. این لغت را زیاد می شنویم: لیگ خلیج فارس، اتوبان خلیج فارس و شاید سال خلیج فارس. ولی چرا؟
سال هاست که اعراب خلیج فارس را "خلیج عربی" می نامند. داستان از این جا شروع شد که مؤسسه ای در امریکا اطلسی چاپ کرد که در ان در کنار نام خلیج فارس در داخل پرانتز به کوچکی نام" خلیج عربی" نیز چاپ شده بود.ناگهان داد جماعت بلند شد که منافع ملی ما در خطر است و این پرانتز و محتویات ان تجاوز آشکار به ایران است.در آخر پس از اعتراض های فراوان این مؤسسه نام "خلیج عربی" و پرانتز حاوی آن را حذف کرد.
آقای عصار هم با صدای زیبایش با اینان هم صدا شده است. توجه کوچکی به شعر مفید است: مصراع 2: تاریخ از خشم قوم پارس می لرزد نه از هنرش، ادبیاتش و یا دانش مندانش. ایا در تاریخ ما مسأله ای غرور امیز تر نیست که "خشم" مان ذکر می شود؟ پاسخ با " افشین یداللهی" ، شاعر این شعر است.
مصراع 3:می فرمایند اگر این گونه نباشد خلیج آبی نیست.خدمت ایشان و تمام دل سوختگان خلیج فارس عرض می کنم که اگر با ماجراجویی به سمتی نروید که تنگه ی هرمز را ببندید، خلیج فارس و تمام آب های جهان تا ابد آبی خواهند بود.
مصراع 6 و 13 : چه بگوییم در مورد این مصراع ها؟
مصراع 16: اقای عصار، ما هزاران سال است که خوابیم و دیگران را از خشم خود می ترسانیم، بی آنکه چیزی برای عرضه داشته باشیم.
اما آیا ان مؤسسه کاری ناپسند یا برخلاف عرف جهانی کرده که اقای عصار را به خواندن این قطعه واداشته؟ قطعا خیر، اطلس ها چاپ می شوند تا مردم سراسر جهان، مکان نام هایی را که می جویند بیابند. چه اقایان دوست داشته باشند چه نداشته باشند، خلیج فارس را خلیج عربی هم می نامند و یک "اطلس" باید برای آن دسته از مردم این نام را هم بنویسد. این سخن که عنوان "خلیج عربی" مجعول است نیز، خام است. همه ی نام ها مجعول اند، همه ی این نام ها را انسان ها نهاده اند.(جَعَلَ: نهاد، گذاشت، قرار داد.) هیچ موجودی با نامش خلق نشده است. هیچ نامی اصالت ذاتی و وجودی ندارد که عوض کردن آن و با یک نام دیگر خواندنش جعل باشد و خودش نه. خلیج فارس تا ابد ابی است، هر چه می خواهند آن را بنامند.
http://bahmanagha.blogspot.com/2004_11_01_bahmanagha_archive.html
من علیرضا عصار را دوست دارم. صدایش و لحن خواندنش یگانه است. با این که هیچ ارادتی به موسیقی پاپ ندارم اما کارهایش را دنبال می کنم. شعر های او هم اکثرا زیبا هستند.( به استثنای اهنگ ایران و ...)
آلبوم جدید او به نام "نهان مکن" چندی است که منتشر شده است. آهنگ هایی با موسیقی خوب با اجرای ارکستر سمفونیک لندن که ساخته ی "شهرداد روحانی"اند. عصار هم خوب خوانده است. اشعار شاملو و مولانا و کدکنی و ... را خوانده است.قابل شنیدن اند اکثرا.
اما در این میان اهنگی دو قسمتی است به نام هویت که بعید است همین طوری خوانده شده باشد. قسمت اول در مورد "کوروش" است. اهنگی که دروازه های "میهن پرستی " تا "فاشیسم" را طی می کند با شعر شاهکاری از جوان خوش تیپ "شاهکار بینش پژوه". شعر این گونه است:
در جهان فرمان کوروش اولین منشور بود سر به تعظیمش سراسر بابل و اشور بود
سینه ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد پشت بخت النصر را ساییده و بر خاک کرد
ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم پاسدار نام پاک پارس تا همیشه ایم عجب! پس کوروش به دلایل روبرو انسانی است که ما باید به "هم خونی" و"هم ریشه ای" احتمالی با او به خود بنازیم:1. ایشان نویسنده ی اولین منشور بشری( مانده تا عصر ما) هستند. 2.همه ی مردم بابل و اشور ایشان را تعظیم کرده اند. 3. اسپارت تا یونان را چه ها کرده اند. 4. پشت بخت النصر را ساییده و بر خاک کرده اند.
این هم "کوروش افسانه ای" و خوبی هایش از دیدی "شاهکار". ایا ایشان با این شاهکار ها منشور "حقوق بشر" را نگاشته اند؟ خدا داند که اینان(شاهکار های این آیینی) در ارزوی فتح کجاها و دیدن تعظیم های چه کسانی اند.
عصرها که از دانشگاه به خانه بر می گردم پیدا کردن تاکسی در میدان ولی عصر کار خیلی سختی شده است. صفی وجود ندارد. شاید حتی بر عکس است: انهایی که برای پیدا کردن تاکسی می ایند هی به سمت ابتدای میدان می روند تا زود تر از دیگران تاکسی گیرشان بیاید. در میدان هفت تیر و انقلاب هم اینگونه است. تقریبا کل میادین مهم شهر اینگونه اند. .
از لزوم ساماندهی تاکسی ها یا ترافیک تهران سخن نمی گویم. البته می دانم که دیگر سخن گفتن از ساماندهی ترافیک تهران خیلی مسخره است. از لزوم ساماندهی صف های تاکسی ها می گویم! از اینکه زشت است دنبال تاکسی دویدن,تنه زدن و به داخل خیابان رفتن برای سوار تاکسی شدن. از ایکه شاید حقوق مردم هم کمی ارزش دارد. بیزارم از انهایی که اموخته اند زندگی بی قانون را و از ان لذت می برند! انهایی که تمام زندگی شان پر است از دروغ و فریب و رشوه و کثافت. صف های تاکسی هم نمایه ی دیگری است از تهران. پس کجاست ان فرهنگ غنی ایرانی-اسلامی تان؟ این صف های تاکسی نیاز به ساماندهی دارند چون مردم خود بزرگ ترین حامی بی نظمی اند.
و ان گاه که بالاخره در تاکسی می نشینم رادیو می گوید:" به به! عجب عصر زیبای زمستانی ای است." بلی.همین طور است.