تبليغاتX
اندیشیدن با پتک

سال کهنه دارد می رود و سال نو می آید. طبیعت به مثابه ی پدر همه ی ما می خواهد نو  شود اما سختی ها فراوان اند. هوا این جا خیلی سرد است و آمدن بهارمان را به تاخیر انداخته. نمی دانم چه می توان کرد در این سرما برای کمک به آمدن سال نو، نمی دانم چه می شود کرد. فقط می خواهم که این گونه نباشد که ما بنشینیم و فقط نظاره گر باشیم و ببینیم که سرما هم چنان حکمفرما خواهد بود. شاید با یک "های" کوچک ما هوای خانه مان کمی گرم تر شود، فقط کمی گرم تر. اما آنان که جهان شان ویرانه ای به اندازه ی ذهن کوچک و پلیدشان است نیک می دانند که آخر بهار می آید، بهار ما آمدنی ست و ما را نو خواهد کرد.

 

مارکس در "هیجدهم برومر لویی بناپارت" نیک می گوید که :" بار سنت همه ی نسل های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می کند." بسیاری از سنت های ما زشت اند و جنبه ی بیمارگونه دارند. اما نوروز نه، نوروز را سنتی پاک و اهورایی نمی دانیم ،اما زیباست. زیباییش برای من فقط در این است که مردم را در آن هنگام شاد می بینم. و خوب است به همین دلیل و دوستش دارم، هر چند که تعطیلاتش کمی زیاد است.

سال نویتان مبارک. به امید این که در این جا بهتر بنویسم.

 

( مثلا) عیدی: دوست عزیزم، کاوه لاجوردی، به دلیل خارج نشینی توانسته فیلم "۳۰۰" را در سینما ببیند و متنی در مورد این فیلم نوشته که با اجازه اش این جا می آورمش. آن هایی که فیلم را ندیده اند و کلی سر و صدا کردند این یادداشت را بخوانند حتما.

 

300

 

واقعه حماسی و—به نظرِ من—بسیار زیبا است: شاهِ اسپارت و گروهِ کم‌شمارش در گردنه‌ی ترموپیل لشکرِ بزرگِ شاهِ هخامنشی را متوقف می‌کنند. در روزِ سوم اسپارتیان همه بر خاک افتاده‌اند. سالِ منهای چهارصدوهشتادِ میلادی.

      داستانِ لئونیداس و سیصد نفرش را از جمله هرودت نقل کرده است، که با جمع و ضرب "تخمین می‌زند" که تعدادِ سربازانِ لشکرِ ایران 2,641,610  بوده است (تواریخ، کتابِ هفتم، فصلِ 185). بعید است کسی معنای میلیون را بداند و باورکند که خشایارشا با خودش این‌همه سرباز آورده بوده باشد، اما به هر حال ظاهراً سپاهِ عظیمی بوده است—یک تخمینِ امروزی از سیصدهزار پیاده‌نظام و هشتصد ناو صحبت می‌کند. (ایرانیان آتن  را هم فتح می‌کنند، اما نهایتاً شکست می‌خورند.) پلوتارک در احوالِ لئونیداس نوشته است که وقتی خشایارشا به او نوشت که سلاح‌هایش را تحویل دهد در جواب نوشت μολν λάβε، و گویا این جمله را نمی‌توان دقیقاً به انگلیسی درآورد. در حال و هوایی حماسی، و بعضاً با اشاره‌ای به این داستان، جمله‌ی        “Come and take them” در انگلیسی بسیار مشهور است. (من یونانی نمی‌دانم؛ با اعتماد به بعضی خوانده‌ها می‌شود حدس زد که تقریبِ خوبی به فارسی این باشد: آمده باش و گرفته باش.)

 

فیلمِ 300 درباره‌ی داستانِ جنگِ ترموپیل است، بر پایه‌ی رمانِ مصوری که آن هم نام‌اش 300 است. دست‌کم برای منِ غیرحرفه‌‌ایْ فیلم به لحاظِ ظاهری شگفت‌‌انگیز است: نورپردازی/رنگ‌آمیزیِ گاه خیره‌کننده، گاه شکستنِ مرزهای متعارف بینِ فیلم و انیمیشن و نقاشیِ کلاسیک، موسیقیِ زیبا، صدای گوش‌نوازِ اعظم علی، تدوینِ بسیار خوب. به لحاظِ محتوا...—این ویژگی‌های شکلی آن‌قدر خوب بود که، حتی با بودنِ صحنه‌های به‌شدت نچسبی مثلِ مجادله‌ی ملکه‌ی اسپارت و سیاستمدارِ اسپارتی، وقتِ بیرون آمدن از سینما احساسِ غبن نکنم و حتی بخواهم باز ببینم. (فکرش را بکنید: گفت‌وگویی در قرنِ پنجمِ قبل از میلاد، پر از ‘idealist’، ‘realist’، و از این قبیل!)

      جنگجویانِ اسپارتی همگی خوش‌اندام و زیبا تصویر شده‌‌اند (اما نه همگی جوان: لئونیداس مصرّ بوده است که از هر خانواده جوانی در اسپارت بماند تا نسل حفظ شود). لهجه‌های بعضی از افرادِ مهم‌شان به گوشِ من به طرزِ دلپذیری بریتانیایی بود. چهره‌های ایرانیان متنوع بود: سفیرِ ایران (اوائلِ فیلم) سیاه‌پوست است. از سربازانِ ایران، آن‌قدر که می‌شود چهره‌ای دید، بعضی ایرانیِ امروزین می‌نمایند، بعضی اهلِ شمالِ افریقا، قلیلی اهلِ شرقِ دور—و در زمانِ کوتاهی که این گروهِ اخیر را می‌بینیم راوی به یادمان می‌آورَد که از همه‌ جای پادشاهیِ ایران سربازانی در این سپاه بوده‌اند. یکی-دو فرماندهِ ایرانیْ کریه‌المنظر اما انسانی‌ا‌ند. بخشِ برگزیده‌ای از سپاهِ ایران که در فیلمْ ‘immortals’ می‌خوانندشان نقاب دارند، و یک بار که صورتِ یکی‌شان را می‌بینیم می‌بینیم که زشت است. در این بخشِ برگزیده موجودِ زشتِ قویِ بزرگی هم هست، که البته لئونیداس قهرمانانه می‌کـُشدش. سپاهِ ایران چندین جادوگر و چند فیل و دست‌کم یک کرگدن هم دارد، که این آخری به طرزِ مضحکی در آسیب رساندن به دشمن بلااستفاده است اما در لت‌وپار کردنِ خودی‌ها خیلی هم ناموفق نیست. مهم‌تر از همه، خشایارشا است که—شگفتا—ریش ندارد. لباس‌اش قسمت‌های چندان زیادی از بدن‌اش را نمی‌پوشانـَد و صورت‌اش پر از حلقه و زنجیر است. صدایش به گوشِ من فاخر و شاهانه است، و قدش مسلماً بیش از دو متر است. بازیگرِ این نقشْ برزیلی است. شاهِ خود-خدا-خوانده آدمِ معقولِ عمل‌گرایی به نظر می‌رسد، و حتی به لئونیداسِ شکست‌خورده پیشنهاد می‌کند که خشوع کند و زنده بماند و شاه بماند.

 

گروهی از هم‌وطنانِ ما، بخشِ نه‌چندان کوچکی‌شان ساکنِ امریکای شمالی، از این فیلم برآشفته‌اند. نامه‌ای به شرکتِ تهیه‌کننده‌ی فیلم نوشته‌اند، که آخرین باری که نگاه کردم بیش از پنجاه‌هزار امضا داشت. این نامه قاعدةً منبع مهمی برای فهمیدنِ این است که این اعتراض‌ها دقیقاً یا حدوداً اعتراض به چیست. متنِ نامه حدوداً 360 کلمه است. یک بندِ کامل (129 کلمه) در توصیفِ حدود و ثغورِ پادشاهیِ هخامنشی است: شاملِ چه مناطقی بوده، مساحت‌‌اش چقدر بوده؛ کورشِ کبیر بنیان‌گذارش بوده، که همان کسی است که اولین منشورِ حقوقِ بشر را نوشته. بندِ بعدی (84 کلمه) در بیانِ این است که این پادشاهی مبتنی بوده است بر آموزه‌های زرتشتی، و، حتی به نظرِ مللِ مغلوب، ایرانیان قدرت و شایستگیِ حکومت بر دنیا داشته‌اند. در ابتدای نامه توضیح داده‌اند که این نامه نامه‌ای است در اعتراض به "اعمالِ غیرمسؤولانه، غیراخلاقی و غیرعلمی"ی کمپانیِ برادرانِ وارنر. در بندِ بعد گفته‌اند که، مطابقِ تمامِ مدارکِ تاریخی، این فیلمْ محرّف و پرفریب است و—در ادامه‌ی همان جمله—"پخش‌اش تضمین‌کننده‌ی نقضِ حقوقِ قانونیِ انکارنشدنیِ بین‌المللی است". در آخرِ نامه هم توضیح داده‌اند که انتظار نداشته‌اند که تهیه‌کننده "حقایقِ آشکارِ اثبات‌شده‌ی تاریخی را نادیده بگیرد، و وجهه‌ی خودش را با تصویر کردنِ ارتشِ ایران در نبردِ ترموپیل به صورتِ گروهی هیولاهای وحشی خراب کند، و بدین طریق فضایی از بی‌اعتمادیِ عمومی به محتوایش ایجاد کند، و با این کار غرورِ ملیِ میلیون‌ها Persian را جریحه‌دار کند." در آخرِ نامه هم خواسته‌اند موضوع به لحاظِ تاریخی بررسی شود و افرادِ مسؤول سریعاً عذرخواهی کنند. (تا کم‌‌دقتی و بی‌انصافیِ احتمالی‌ام در گزارشِ محتوای نامه را تا حدودی جبران کرده باشم: اصل را در http://www.petitiononline.com/wpci96c/petition.html بخوانید.)

      نماینده‌ی ایران در یونسکو اعتراض کرده است، بعضی دولتیانِ قدیم و فعلیِ ایران هم، به اضافه‌ی تعدادی از وبلاگ‌نویسان. ظاهراً گروهی هم در حالِ ساختن بمبِ گوگلی‌ای هستند که کسی را که با گوگل دنبالِ اطلاعاتی در باره‌ی فیلم می‌گردد با حقایقِ امور آشنا کند.

 

برای من چند نکته به‌شدت جالب است. اول غیرتِ ملـّی‌گرایانه‌ای که گذشته‌مان را از همه نظر گذشته‌ی درخشانی می‌بیند—و دیدنی مبتنی بر اطلاعاتِ تاریخی‌ای در این حد که گمان می‌کند نامِ خشایارشا "خشایار" بوده است و در نوشته‌هایش از "خشایار شاه" صحبت می‌کند [مثال بزنم از وبلاگ‌های چنین معترضانی؟]. ساکنانِ سرزمین‌هایی که هخامنشیان متصرف می‌شده‌اند لابد یا شأنِ آدمی‌زاد نداشته‌اند که جانشینانِ کورش حقوق‌شان را رعایت کنند، یا اینکه همگی با آغوشِ باز—مثلاً بر اثرِ انتخابِ آگاهانه‌ی کیشِ زرتشت—می‌رفته‌اند زیرِ سلطه‌ی این سلسله‌ی. دیگر اینکه این هم پدیده‌ای است که به فیلمی اعتراض کنیم که ندیده‌ایم‌اش: چگونه است که بعضی [مثال بزنم؟] فیلم را ندیده‌اند و اعتراض می‌کنند، و پیشتر معترضان به کاریکاتورهای پیامبرِ اسلام را به‌راحتی تحقیر کرده‌اند که چرا بدونِ دیدنِ کاریکاتورها اعتراض می‌کنند؟ (و تصور کنید پوزخندِ تحقیرکنندگان را، و سروصدایشان را، اگر در یکی از اعلامیه‌ها‌یی که کاریکاتورها را محکوم می‌کرد در نگارشِ نام یا یکی از لقب‌های پیامبرِ اسلام غلطِ املایی‌ای کشف می‌کردند.)

      چیزِ دیگری که برایم جالب است استعدادِ ویژه‌ای در کشفِ توهین به خود است. شکل و شمایلِ خشایارشا و نیروهای ویژه‌اش را من فانتزی می‌یابم، نه توهین‌آمیز. تصور کنید ما فیلمی بسازیم برای مخاطبِ عام، در موردِ دلاوری‌های ایرانیانِ کم‌تعدادِ بی سازوبرگ در مقاومتِ 33روزه‌ی خرمشهر؛ چهره‌ی عراقی‌ها در این فیلم چگونه خواهد بود؟ و طبیعی نیست که هر قدر حماسه قدیمی‌تر باشد راهِ تخیل بازتر باشد؟ غیر از فانتزی، صحنه‌ای در فیلم هست که گوژپشتی که راه را به ایرانیان نشان می‌دهد در مجلسِ شاهِ ایران است، و صحنه چندان با شؤوناتِ اسلامی در تلائم نیست؛ اما کاملاً بعید می‌دانم که گفتنِ این موضوع به شاهِ ایران که تو چنین و چنان بزمی داشته‌ای توهینی به او تلقی می‌شده است.

      تصویری که از اسپارت می‌بینیم بسیار خشن است. اولِ فیلم به اطلاع‌مان می‌رسد که اسپارتی‌ها نوزادان را بررسی می‌کرده‌اند و ناسالم‌ها را به درّه می‌انداخته‌اند (استخوان‌هایشان را می‌بینیم). در اوائلِ فیلم لئونیداس در اسپارت فرستاده‌های ایران را به چاه می‌اندازد (حرف‌اش این است که سفیر، با پیشنهادِ ابرازِ انقیادِ اسپارت، به اسپارتیان توهین کرده است، و به ملکه هم شخصاً توهین کرده است؛ این موردِ اخیر در کتاب نیست). در پایانِ یک نبردِ روزِ اولْ اسپارتیان گروهی از سربازانِ ایرانی را دقیقاً به دریا می‌ریزند. بعد از نبردهای روزِ اولْ چند جنگجویِ اسپارتی را می‌بینیم که سرخوشانه مجروحانِ برزمین‌افتاده‌ی ایرانی را می‌کشند (و فردا با کشتگان دیوار می‌سازند). و چون این بسیار. تنها خشونتِ ایرانیان که در این حد است این است که لئونیداس در راهِ ترموپیل به شهری می‌رسد که سپاهِ ایران سوخته و ساکنان را کشته و گروهی را بر درخت آویخته—و باز: گمان نمی‌کنم شاهانِ بزرگِ ما روایتِ چنین چیزی را توهین یا تهمت تلقی می‌کردند.

      دیگر اینکه من جداً شک دارم که تعدادِ زیادی از بینندگانِ این فیلم در امریکای شمالی متوجه شده باشند که فیلم ربطی به ایران دارد. وقتِ صحبت از دشمن، در فیلم همه جا صحبت از Persian و Persia است، و حدسِ من—مبتنی بر نمونه‌ی آماریِ کوچکی از هم‌کلاسی‌های امریکایی‌ام—این است که انگلیسی‌زبانِ نوعی احتمالاً نمی‌داند که ‘Persia’ نامِ قدیمِ ایران است. (برای تقریب به ذهن: چند نفر از ما اگر فیلمی ببینیم درباره‌ی جنگی که یکی از طرف‌هایش سربازانِ Prussiaاند متوجه می‌شویم که اینان اسلافِ کدامِ مردمانِ امروزی هستند؟) به نظرم در این موردْ دوستانی که نگرانِ تصویرِ جهانیِ ایران‌‌اند خوب است ممنونِ بی‌فرهنگیِ شاهی باشند که حدودِ هفتاد سال پیش دستور داد که در زبان‌های غربیْ نامِ ایران (که در آن زبان‌ها ‘Persia’ بود) تبدیل به ‘Iran’ بشود تا همه بفهمند که ایرانیان آریایی‌اند. تصورِ من—که لابد می‌شود درباره‌ی درستی‌‌اش تحقیقِ تجربی کرد—این است که گویندگانِ این زبان‌ها نوعاً تصور می‌کنند که Persia دیگر وجود ندارد.

      و حرفی هم درباره‌ی طرحِ بمبِ گوگلی (که نمی‌‌دانم عملی‌شدن‌اش چقدر محتمل است). اولین باری که بمبِ گوگلی دیدم وقتی بود که کسی با هیجان نشان‌‌ام داد که اگر با گوگل دنبالِ معادلِ انگلیسیِ "سلاح‌های کشتارِ جمعی" بگردیم نتیجه چه خواهد بود. در قضیه‌ی خلیجِ فارس و نامِ محلِ نزاع‌‌اش هم بمبِ گوگلی ایده‌ی جالبی بود—هر دو ایده ظریف و بامزه‌ است و هیچ کدام از این دو بمبِ گوگلی مزاحمتی برای مردمِ عادی ایجاد نمی‌کرد: آیا ممکن بود کسی به دنبالِ سلاح‌‌های کشتارِ جمعی باشد و این بمبْ وقت‌اش را تلف کند؟ اما فیلمِ 300.. تصور کنید تابستانِ امسال کسی در نیویورک می‌خواسته است برود سینما که فیلمِ سکورسِـیزی را ببیند. در گوگل

دنبالِthe departed movie”  می‌گردد. نتیجه—در این داستانِ خیالیِ من—این است که صفحه‌ای می‌آید حاویِ بیانیه‌ای در تقبیحِ اعمالِ غیراخلاقیِ دست‌اندرکارانِ فیلم در بد نشان دادنِ بخشی از اهالیِ بوستون که اصلیتِ ایتالیایی دارند، و توضیح می‌دهد که نسل‌های مختلفِ مهاجرانِ ایتالیایی چه نقشِ مهمی در اعتلای امریکا و بخصوص بوستون داشته‌اند، و محکوم می‌کند، و غیره. واکنشِ کسی که دنبالِ ساعتِ شروعِ فیلم در سالن‌های نیویورک می‌گشته چه خواهد بود؟ می‌خوانـَد؟ متوجه می‌شود؟ اهمیت می‌دهد؟ فحش نمی‌دهد؟

 

وب‌سایتِ رسمیِ فیلم: http://300themovie.warnerbros.com.

حاصلِ عملکردِ بمبِ گوگلیِ "خلیحِ عربی": http://arabian-gulf.info/.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 15:23  توسط روزبهان امیری  | 

هوس کرده ام که الآن این جا چیزی بنویسم و کمی ذهنم را در این ساعت شب ورزش بدهم. از آن چیزی که الآن خواهم نوشت تصویری در ذهن ندارم! می نویسم تا به یاد آیند.

مهم ترین موجودی که در سال ۸۵ در ایران دیده شد احمدی نژاد است. مردی با چهره ای دوست ناداشتنی و قدی کوتاه که بسیار همه را با سخنانش و کردارش شگفت زده کرده است. او در این سال از قرار گرفتن در هاله ی نور سخن گفت و هم میهنان از الهاماتی که در هنگام سخنانش بر او می شود آگاه شدند. گاهی اوقات ادمی شک می کند که آیا ممکن است که یک انسان سالم این قدر سخنان هیجان انگیز بزند؟ او در تمام سخنانش بی ربط ترین، بی معنی ترین، بی ارزش ترین و خطرناک ترین جملات ممکن را بر زبان آورد. او با گفتن این جمله که "اسراییل باید از صحنه ی روزگار حذف شود" توانست با مهارت زیادی ایران را در چشم مردمان دنیا خطری بزرگ برای صلح جهانی نشان دهد.

  حکومت توتالیتر ایران چندی است که از "حق مسلم هسته ای" مردم سخن می گوید. آقای احمدی نژاد می گوید که بر قطاری سوار است که ترمز و دنده عقب ندارد. به هر حال این شعار به زودی غیر قابل استفاده می شود. اینان نمی توانند ۳۰ سال از این گونه شعار ها بدهند و به زودی باید پاسخ این همه هزینه را که در این راه به کشور تحمیل کردند را بدهند. آن چه که من در مورد آن یقین دارم این است که روس ها محال است که این نیروگاه را برای ما راه بیندازند. جمهوری اسلامی به هیچ شکل ممکن نمی تواند نیروگاه بوشهر را تمام کند. امریکا در این راه آماده است که هر هزینه ای را بپردازد چون در کنار یک راکتور هسته ای معلوم نیست که جمهوری اسلامی چه می کند.

احمدی نژاد با شعار "اوردن نفت سر سفره های مردم" و " تولید اشتغال و کم کردن تورم" بر سر کار آمد. اما آن چه که در عمل دیده می شود این است که او در برآوردن شعار هایش چندان موفق نبوده است.

مهم ترین اتفاق سال در حوزه ی سیاسی  انتخابات شوراها و خبرگان در ۲۴ آذر بود. این انتخابات را بسیاری آزمون میزان محبوبیت دولت می دانستند. در نظر سنجی ها هم لیست طرفداران دولت پیشتاز بود اما آن چه که از صندوق ها درآمد( یا درآوردند) شکست لیست حامیان دولت را نشان می داد. خیلی ها و به خصوص آقایان اصلاح طلب نتایج این انتخابات را به معنی افول محبوبیت احمدی نژاد دانستند و خود را امیدوار به بازگشت به قدرت نشان دادند اما حقیقت این است که این لیست که با عنوان"رایحه ی خوش خدمت" در انتخابات شرکت کرده بود چندان در بین عموم مردم به عنوان لیست دولت شناخته نشده بود و شاید دلیل اصلی شکستش این بود. در ضمن این لیست خیلی هم دیر بسته شد. "مهرداد بذرپاش" رییس این ستاد که نتوانست رای بیاورد به عنوان جایزه خوش خدمتی اش مدیر عامل "پارس خودرو" شد! این است جوان گرایی به سبک دولت نهم!  در انتخابات خبرگان هم لیست جامعه ی مدرسین رای آورد و هاشمی در تهران اول شد. اصلاح طلبان جز "اعتماد ملی" و "کارگزاران" در انتخابات شرکت نکردند. شرکت این دو حزب هم  مانند به لجن کشیدن خودشان بود. همین بس که در لیست این دو جنتی هم قرار داشت. دلیل شرکت اینان شاید بیش از حد جدی گرفتن جریان مصباح بود.

 در این سال، تابلو ترین زندانی کشور یعنی "شهرام جزایری" از کشور گریحت! این هم از آن حوادثی است که فقط در ایران رخ می دهد. قوه قضاییه هم برای آن که کم کاری( یا همکاری!!!!!) اش در مورد فرار شهرام جزایری را جبران کند تعداد زیادی از فعالین زن را در روبروی دادگاه انقلاب بازداشت کرد تا مبادا مردم یک لحظه فکر کنند که قوه ی قضاییه در انجام وظایفش سستی می کند. 

اوضاع امنیتی در سیستان و بلوچستان هم نامناسب است. ماه پیش اتوبوس اعضای سپاه در این شهر منفجر شد. گروه "جند الله" که جوانی ۲۳ ساله به نام "عبدالمالک ریگی" آن را هدایت می کند شرارت های آن منطقه و استان های هم جوار را سازمان دهی می کنند. در مورد وابستگی این گروه به سرویس های اطلاعاتی امریکا شایعات فراوانی مطرح است.

اعتراضات معلمان هم در کشور ادامه دارد و مجلسیان به آن ها گوش فرا نمی دهند.

جنبش ( مرده) دانشجویی آبستن نیرو های جدیدی است. پس از بسته شدن بسیاری از انجمن های اسلامی اکنون نیروهای چپ و رادیکال در حال قدرت مند شدن و تبدیل شدن به یک نیروی تاثیر گذار در جنبش دانشجویی هستند. 

در ورزش، ما در جام جهانی مطابق پیش بینی ها گند زدیم. خیلی ها همه ی تقصیر ها را بر گردن "علی دایی" انداختند. در المپیک آسیایی هم کاروان ایران ششم شد.

از اتفاقات یگانه ای که فقط در ایران می تواند بیفتد این بود که باشگاه استقلال از رقابت های آسیایی حذف شد چون اسامی بازیکنانش را تا زمان مقرر نفرستاده بود.

در سطح بین الملل.

جنگ ۳۳ روزه ی اسراییل و حزب الله لبنان یک شکست مطلق برای اسراییل بود. آن ها که فکر می کردند حد اکثر در یک هفته به بیروت می رسند در مقابل سربازان حزب الله کاری پیش نبردند و بر اعتماد به نفس اسلام سیاسی در منطقه  افزودند. جنایات اسراییل در این جنگ هم مشهود بود و البته موشک های حزب الله مردم اسراییل را کاملا ترساند. در هنگام این حمله نیروهای جریان "۱۴ مارس" تنها به حزب الله بد و بیراه می گفتند و نه آن ها و نه ارتش لبنان از جایش تکان نخورد.

در امریکا هم انتخابات میان دوره ای  سنا و مجلس نمایندگان برگزار شد و در هر دو مجلس دموکرات ها اکثریت را به دست آوردند. امیدواریم آن ها به بوش بفهمانند یا اجازه ندهند که با بمب برای ملت های دیگر آزادی هدیه ببرد.

اوضاع عراق هم امسال افتضاح بود و هر روز  تعداد زیادی کشته می شوند. شاید بزرگ ترین مشکل عراق این باشد که ناگهان سنی ها از قدرت حاکم به ضعیف ترین نیرو( پس از شیعیان و کرد ها) تبدیل شدند. صدام هم اعدام شد. اعدامی که هیچ چیزی را در عراق عوض نکرد مگر آلوده شدن انسان هایی دیگر به کشتن یک انسان. آن هایی هم که در تلویزیون به فرهنگ آریایی شان می نازند و ایران عصر باستان را دارای دموکراسی نهادینه شده(!) می دانند و از ساخت فیلم هایی در مورد ایران در هالیوود انتقاد می کنند در حالی که بودجه ی فرهنگی کشورشان صرف برگذازی سمینار هلوکاست می شود در عصر فعلی پس از اعلام خبر اعدام او سرود" این پیروزی خجسته باد" را پخش کردند!

در ایتالیا هم برلوسکونی کریه کنار رفت و دولت اتحاد چپ میانه با کمونیست ها تشکیل شد، دولتی که بر پایه ی اتحادی شکننده بنا شده و پرودی رهبر آن را یک بار مجبور به استعفا کرد هر چند که او دوباره به کارش برگشت.

 در دانمارک که کشوری است که آزادی بیان را در سطحی بسیار بالا رعایت می کند کاریکاتور هایی توهین آمیز نسبت به پیامبر اسلام چاپ شد که باعث تحریک شدید احساسات غیور مردان مسلمان شد و پس از آن هر چیز دانمارکی در کشورمان به "گل محمدی" تغییر نام دادند!

سخن آخر: کشور ما لحظاتی تاریخی و حساس را می گذراند. سال ۸۶ هم دارد از راه می رسد، سالی که معلوم نیست که آیا کشورمان به سوی تحریم بیشتر می رود یا جنگ یا... وظیفه ی ماست که همه برای جهانی بهتر بر پایه ی صلح مبارزه کنیم و نگذاریم که چند احمق کشورمان را به قهقرا ببرند.

اتفاقات مهمی را که فراموش کردم یادآوری کنید تا اضافه کنم، لطفا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 3:37  توسط روزبهان امیری  | 

از دیروز نمایش فیلم "۳۰۰" به کارگردانی "zack Snyder"  در امریکا آغاز شده است. این فیلم ۱۱۷ دقیقه ای که بودجه ی ساختش ۶۰ میلیون دلار بوده است در مورد نبرد ترموپیل است(thermopylae )،  نبردی که بین سپاه "خشایارشاه" و سپاه "اسپارت "به رهبری "لئونیداس" در ۴۸۰ قبل از میلاد اتفاق می افتد. سپاه خشایار شاه بیش از ۲میلیون نفرند و سپاه اسپارت ۳۰۰ نفر.( در واقع ۳۰۰ نفر از آن باقی مانده است.) و البته مردان سپاه اسپارت تا آخرین نفر در مقابل سپاه ایران می ایستند و می میرند و این گونه و به همین سادگی یونانیان در مقابل ایرانیان متحد می شوند! خشایار شاه آتن را تصرف می کند و کاخ "آکروپولیس " را به آتش می کشد ولی بزرگوارانه(!) معبد ها و خانه های مردم را آتش نمی زند، سرانجام در نبرد دیگری سپاهش نابود می شود و به ایران بازمی گردد. این داستان را هم "هرودوت" روایت کرده و کمی تا قسمتی  مزخرف گفته است.

من که فیلم را ندیده ام ولی آن هایی هم که ندیده اند می گویند که تصویری که از ایرانیان در این فیلم نشان داده شده تصویر انسان های وحشی، غارتگر و نازیباست و در مقابل اسپارتی ها زیبا ، و از خودگذشته اند. در مورد پوشش ایرانیان هم فیلم دروغ گفته است. این دسته از دوستان از برتری های ایرانیان آن موقع در مقابل یونانی ها سخن می گویند و ایرانی های آن موقع را انسانهایی والاتر و با فرهنگ تر از یونانی ها می دانند. به عنوان مثال از برده داری یونانی ها به عنوان یک رذیلت اخلاقی آن ها نام می برند. آدمی فکر می کند که انگار آن کارگران بی نوایی که "تخت جمشید" را ساخته اند عاشق کارشان بوده اند و تمام حقوق آن ها به بهترین شکل ممکن پرداخت می شده و برای استراحت مسافرت می رفته اند و انسان های فراوانی برای کار آن ها  apply می کرده اند !

leo

                              لئونیداس، در حالتی که وداع را تداعی می کند.

هر چند که نباید رد کرد که این فیلم بی طرفانه ساخته نشده است اما نباید فراموش کرد که تاریخ آن دوران این گونه نوشته شده است و آن هایی که می خواهند از تاریخی که هرودوتس نوشته عظمت ایرانیان را در مقابل یونانیان استخراج کنند  بی طرف نیستند. از آن دوران تاریخ نویسی ایرانی که اثری از او باقی مانده باشد را نمی شناسیم و آن بخش از تاریخ ایران را یونانی ها نقل کرده اند که حتما تغییراتی در حقیفت داده اند. آخر کدام انسان عاقلی می تواند بپذیرد که ۲ میلیون نفر از ایران بکوبند بروند یونان؟ غذای این ها از کجا می آمده؟ چقدر زمان نیاز بوده تا پیاده نظام ایران از پایتخت  ایران به یونان برسند؟

اعتراض به آن چه که شناخت کافی از آن نداریم پسندیده نیست: نه فیلمی دیده اید و نه تاریخ و سیر"ما وقع" را می دانید. در دام ناسیونالیست ها و احساسات میهن پرستانه نیفتیم که "آرمان شهر" آن ها همیشه در گذشته است و متأسفانه در مورد ایران در ۲۵۰۰ سال پیش. در مورد هر بازه ی تاریخی دیگر که فیلم بسازند این یک مشت "میهن پرست" این قدر عربده سر نمی دهند. 

این قدر عاشق تئوری توطئه نباشید. به جای "بمب گوگلی" منطقی تر این است که مانند بسیاری خشایارشاه را نماد "جرج بوش" و سپاه ایران را نماد ارتش بزرگ امریکا بدانیم. اولین سخنی هم که سازندگان فیلم در مورد آن گفته اند رد ارتباط این فیلم و جنگ عراق است. 

یاد این جمله ی" اسکار وایلد" افتادم: "میهن پرستی فضیلت انسان های شرور است."

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:31  توسط روزبهان امیری  | 

حکومت ایران با رفتار لجبازانه ی خود در مسأله ی هسته ای که شک و تردید هر انسان بی طرفی را برمی انگیزاند، خود را زیر شدیدترین فشار های بین المللی می بیند و دیر نخواهد بود که تحریم های شدیدتری علیه آن اعمال شود. این حاکمیت که در عرصه ی جهانی دوستان بسیار قوی و پر نفوذی هم چون سوریه، ونزوئلای چاوز و بقیه ی دار و دسته ی پوپولیست های چپ نما دارد در عرصه ی داخلی نیز با مشکلات فراوانی روبروست. فشار هایی که جنبش های اجتماعی به حاکمیت می آورند ( با توجه به فشار های خارجی) باعث شده که حاکمیت سریعا خود را در موضع تهاجمی قرار دهد. به این ۳ خبر توجه کنید: ابتدا بازداشت تعدادی روزنامه نگار توسط وزارت اطلاعات ، بعد از آن بازداشت مینی بوسی جمعی از فعالان زنان و در آخر هم بازداشت عده ای از معلمان معترض. همه ی این اتفاقات در کمتر از یک هفته صورت پذیرفته است و دلیرانه نیز ادامه خواهد داشت، معترضان دیگر خود را آماده ی نوازش های جدید کنند.

باید دید که جمهوری اسلامی چقدر در ترساندن مبارزان اجتماعی موفق عمل خواهد کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:49  توسط روزبهان امیری  | 

 

 

1. کسی در خانه اش است. در خانه اش یک نوع نوشیدنی حاوی الکل می نوشد. برای کاری حتما باید بیرون برود. به خاطر رعایت اصول ایمنی تمام تلاش خود را می کند تا دهانش را از بوی الکل پاک کند. طبیعتا با موفقیت کامل روبرو نمی شود. از خانه بیرون می رود. از شانس بدش یک "ایست بازرسی" سر کوچه یشان سبز شده است. دیگر نمی تواند برگردد. سعی می کند اعتماد به نفس خود را حفظ کند. به او ایست می دهند، مدارک اش را چک می کنند. شانس می آورد که به دلیل تنبلی اش یک هفته ای است که ریشش را نتراشیده است و کسی خیلی به دهان او نزدیک نمی شود. مدارک اش را می گیرد و به سرعت از محل متواری می شود.

2. تهران، آخرین روزهای سال 85. نیروی انتظامی زنگ خانه ای را می زند و می گوید که درب را بگشایند تا دیش های ماهواره را جمع کنند. چند همسایه این کار را نمی کنند. در انتها با ادامه ی تلاش های پلیس(!) درب به روی آن ها گشوده می شود و دیش های ماهواره به طور اتفاقی از ارتفاع به پایین می افتند. نامه ای به آن ها داده می شود تا به کلانتری رفته و وضع خود را روشن کنند.

3. پسر جوانی با دوست غیر هم جنسش در خیابان راه می روند. پسرک از سخن دوستش شاد می شود و او را به آغوش می کشد. هنگامی که از این کار فارغ می شوند نگاهشان به چهره های مردم می افتد که از دو حال خارج نیستند: یا نگاهی به آنان می اندازند که احساس می کنند که حتما عمل شنیعی انجام داده اند و خود از شنعت آن بی خبر. یا نگاه جستجو گر مردمانی که منتظر دیدن ادامه ی داستان هستند.

4. ماه رمضان است. طرف های ساعت  2 بعد از ظهر است که کارت تمام می شود و به سمت خانه روان می شوی. می روی و از یک سوپری شیر و کیک می خری، نه به این دلیل که در خیابان چیزی بخوری و دلت خنک بشود، فقط به این دلیل که جدال سختی بین روده هایت در گرفته است که در صورت آن که به آن پایان ندهی هر اتفاقی بیفتد تو پیروز آن نخواهی بود. مسیرت را هم از کوچه ها بر می گزینی تا از هر گونه اصطکاک احتمالی  با یک دین دار غیور دور بمانی. اما بختت خیلی کوتاه است. از نبش کوچه ای  که مغازه در آن بود که به کوچه ی بعد می پیچی با یکی از واحد های" گشت ارشاد" که وظیفه ی ارشاد مسلمین در بلاد اسلام را دارند مواجه می شوی و سریعا مورد ارشاد قرار می گیری. حرف اضافی نزن که در ماشینشان باز می شود و با فشاری تو را به داخل آن هدایت خواهند کرد. شیر و کیکت را به داخل سطل زباله می اندازی و خندان راه می افتی. چرا خندان؟ آخه من می دونم که یک گاز به کیکت زدی، یه قلپ شیرم روش. جلو من دیگه فیلم بازی نکن!

5. در تاکسی نشسته ای، موبایلت زنگ می خورد. سکوت عجیبی خودروتان را فرا می گیرد.

6. پسری با دختری حرف می زند. سیمای این دو کنار هم چندان برای دیگران آشنا نیست. از آخرین سیستم ها استفاده می شود تا از ریز صحبت آن ها آگاهی یافته شود.

7. همسرت منتظر تماس تلفنی ای است. انتظار شدید او تو را نگران می کند! سعی می کنی به تلفن نزدیک باشی. انتظار به سر می رسد و تلفن زنگ می زند. با تمام توانت می دوی و تلفن را جواب می دهی. مهم نیست که اکبر آقاست یا اصغر آقا، کلفتی صدایش خیالت را راحت می کند. به همسرت نگاهی می کنی و به او افتخار. او نگاه نه چندان شادی می کند. پس از تلفن به او یادآور می شوی که شما دو نفر شدیدا با هم "ندار" هستید!

 

"حریم خصوصی" از مسایلی است که در کشور ما همه در مورد لزوم رعایتش سخن می گویند. ولی این قدر نقض هر روزه اش را می بینیم که دقیقا روشن نیست که کجا معنا پیدا می کند. "حریم خصوصی" در عرصه ی اجتماعی به چه معناست؟ در عرصه ی روابط خصوصی چطور؟

انسان ها حق دارند و باید از این حق شان دفاع کنند که می توانند در عرصه ی اجتماعی هر کاری که به آزادی دیگران آسیب وارد نکنند را انجام دهند. همانا این همان "حریم خصوصی" آن هاست. دیگر مهم نیست که عرف اجتماع آن عمل را می پذیرد یا نه. دخالت در این حریم خصوصی به هر نامی که باشد ناپسند است و ناپذیرفتنی. اما واقعا در مقابل بعضی از این حریم شکنی ها کاری نمی شود کرد. شاید فقط می توانیم حقمان را برای آزاد زیستن دوباره اعلام کنیم. آزادی، بدون رعایت بی قید و شرط و کامل "حریم خصوصی"  سخنی بی معنی است.

و در عرصه ی خصوصی چه زشت است و کریه روابطی که حریم خصوصی در آن ها نقض می شود. این سخن برای من بی معناست که دو نفر این قدر به هم نزدیک اند و راحت  که چیزی برای پنهان کردن از هم ندارند. رابطه ای که دو نفر هیچ چیز را از هم پنهان نکنند خیلی زیبا نیست بلکه خیلی بیمار است. مسلما هر دو نفری چیزهایی برای پنهان کردن از هم دارند( یا طبیعی است که داشته باشند یا باید داشته باشند) و همین جاست که شخصیت های مستقل و انسان های مستقل خلق می شوند. پیوند ها هم در هم چون رابطه هایی به راحتی گسسته می شوند. این که برای کسانی که با آن ها زندگی می کنیم "حریم خصوصی"  قایل شویم و به آن تجاوز نکنیم نشانه ی احترام، اعتماد و عشق ما به آن هاست.

 

توضیح بی ربط: هر انسانی را باید بر اساس اعتقادات خودش بررسی کرد. این که فلانی پسر یا برادر کیست معیار مناسبی برای تحلیل او به دست نمی دهد. این که درک ناقص برخی از جملات من باعث می شود که از دور سعی به ارشاد من کنند تنها به دلیل این نیست که حقیقت در ذهن اینان چون صخره های یخی نفوذ ناپذیری است که فقط در ذهن آن ها شناور است و هر کسی که سخنی به غیر عقاید آن ها بزند بی سواد است و فقط عقده ی مطرح کردن خود را دارد . و آن ها نیز این بار طرف روبرویشان را نمی شناسند.

هر کسی که احساس کرد که  حتما مرا باید با نقد خود به طور تصویری بنوازد بهتر است به من ای-میلی زده و شماره ی موبایل مرا بگیرد و از شیوه های ارتباطی قبیله ای  "کنترل از راه دور" استفاده نکند، که چه دور است از عاقلان.     

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط روزبهان امیری  |