تبليغاتX
اندیشیدن با پتک

امیر جان، امروز تولدت بود، امروز حتما دوستان مان در ۲۰۹ برایت تولد گرفته اند. وای مرد! دو دهه از زندگی ات گذشت، کنار دو هزاره ی دیکتاتوری در سرزمین مان خیلی کوتاه است. ولی در همین مدت کوتاه آزاد منشانه زندگی کرده ای، این قدر که آدمی افتخار کند به خود به خاطر دوستی اش با تو. یادت می آید راهنمایی علامه حلی را؟ یادت می آید چه قدر شلوغ بازی می کردیم و پوست از سر "جوانمردی" می کندیم؟ یادت است رفتیم دبیرستان؟ با هم بحث می کردیم، اکثرا بهروز و سیاوش هم بودند. یادت هست تابستان مدرسه رفتن ها و تجدیدی ها را پاس کردن؟ تو دیگر گندش را در آورده بودی، به قول خودت می خواستی سال های تحصیلی ات پیوسته باشند!!! یادت هست رفتیم پیش دانشگاهی و تو رفتی انسانی؟ رتبه ات که آمد یادت هست در حیات پیش دانشگاهی می گفتی که هیچی قبول نمی شوی، و وقتی نتایج آمد چه شاد بودی. یادت هست که می خواستی جامعه شناسی بخوانی ولی ارتباطات را به درد بخور تر یافتی؟ پسر، سال اول چقدر دانشکده تان می آمدم و صحبت می کردیم. یادت هست آن صبح با فواد و عماد در رسالت؟ یادت هست که شب ها بیرون می رفتیم و قطعا "ساندویچ پرولتری" می خوردیم، واقعا "سودا" عمله سیرکن بود. یادت هست ۱۰شب پیش که بیرون بودیم یافتیم که دیگر پرولتری نیست سودا! یادت هست شوخی هایمان در مورد محیط تو و طولانی بودن من؟ یادت نرود ترجمه کردن را مرد! قول دادیدم به هم برای این کار مشترک. یادت هست پدرم که آمد چه سریع قیافه ات را به یاد آورد؟ راستی، محیط ات خیلی کمتر شده است! یادت هست قلابی که گرفتی و من از پنجره ی خانه تان داخل رفتم تا در را باز کنم؟ پسر، چه تند این ۱۰ سال دوستی مان گذشته. می دانم که الان از ساندویچ پرولتری خبری نیست، می دانم که کیک نبوده برای جشن تان، ولی ما امروز با دوستان ات و پیش خانواده ی شریف ات جشن کوچکی گرفتیم که ادامه اش با حضور خودت خواهد بود. ببخش این جاهلان را به خاطر کارهایشان، واقعا شاید نفهمند که یعنی چه مردی دغدغه ی زنان دارد، تو به بزرگی ات ببخش.

تولدت مبارک امیر یعقوبعلی عزیز! به زودی هم دیگر را در آغوش خواهیم گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:2  توسط روزبهان امیری  | 

الان داری یک شعر کاملا معمولی می خوانی، کاملا معمولی. اما برای این روزها کافی است.

لحظه ی دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

 باز می لرزد دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست.

و آبرویم را نریزی، دل!

- ای نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:48  توسط روزبهان امیری  | 

لعنتی! سطح زندگی مان همین طوری دارد بهتر می شود از وقتی که او آمد. این عدالت چه قدر باحال است!! این مهرورزی شدیدا دارد به من احساس مناسبی می دهد. می دانی؟ بنزین از نفت می آید. نفت که همین طوری بر سر سفره ی آدمی نمی آید. مشکل است، تازه کلی حسود هم هستند که در راه "کوچک زیبای ما" سنگ اندازی می کنند. در این مسیر سخت، مدتی است که برق مداوم می رود چون برق غیر هسته ای اصلا حال نمی دهد. الآن دیگر نوبت بنزین است. از این به بعد، اگر اعصاب ات خرد بود و می خواستی گازی دهی تا آرام شوی برو دستشویی. اگر می خواستی بروی مسافرت و  سهمیه نداشتی و پول بنزین آزاد نیز، برو لب جوب صفا کن. اگر نمی توانی این کارها را نکنی و از وسائل پیشرفته ی حمل و نقل عمومی هم خوش ات نمی آید، برو به درک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:48  توسط روزبهان امیری  |